بله، کم کم باید فراموش کرد انتخاباتی وجود داشته و مردمی بی دلیل کشته می شدند، دیگر سوال where is my vote مفهومي ندارد، وقتي كه مي شود راي ها را خريد و فروش كرد، اهالي روستاي من نه سهام عدالت دارند و نه در خانه هايشان گوني هاي سيب زميني پيدا مي شود و آنها بيش از آنكه چشمشان به دستان پر مهر رييس جمهور باشد، نگاهشان را به آسمان دوخته اند و باراني كه قرار است بيايد.
من اينجا كمي احساس خوشي و آرامش مي كنم، وقتي كه حضور غريبه اي را بالاي سر خود احساس نمي كنم و سايه ي سنگين زورگو را، وقتي كه مي بينم درخت گيلاس و زرد آلويي كه خودم كاشتم وآب و كودش را دادم ميوه داده و به ثمر نشسته است، نگاه مي كنم به درخت توت و چشمه يي كه زير آن مي جوشد و سرازير باغ ها مي شود، و سايه ايي كه روي زمين نقش بسته است، مي شود زير اين سايه نشست، دراز كشيد، آب خنكي نوشيد، ميوه اي چيد و به صداي جير جيرك هايي گوش داد كه شادمانه مي خوانند.
من اينجا نه بي بي سي مي بينم و نه بيست و سي، ديگر گوشهايم به دروغ حساس شده اند، شبهاي نوجان مردم به جاي الله اكبر گفتن بر روي بام ها، توي خانه ها شان نشسته اند و سريال جومونگ را تماشا مي كنند، من يقين دارم كه جومونگ از احمدي نژاد و موسوي محبوبتر است، آه جومونگ، حتي يك قسمت كامل آن را هم نديده ام، دختران و پسران اينجا عاشق مي شوند، بدون تلفن همراه، پرادو، كافي شاپ و بي حضورگشت ارشاد، بله من احساس خوبي دارم، حافظ مي خوانم، هواي تازه و پاك را استشمام مي كنم، ميوه ي نو رسيده مي خورم، به سياست فكر نمي كنم، اعتماد ملي و كيهان نمي خوانم و مي توانم به صداقت، آرامش و دوستي و عدالت فكر كنم و منتظر باراني بمانم كه خواهد آمد.
