هاله نور
به برادرم گفتم: می توانی فردا بیایی و از نزدیک مرا ببینی که چطور دشمن را فراری می دهم، برقی به چشمانش افتاد، گفتم: می دانی، اول خوب نگاهشان می کنم، بعد هفت تیر را به سمتشان نشانه می گیرم، ماشه را می چکانم و می گویم: دروغگو دشمن خداست، وآن وقت همه از دستم فرار می کنند، فردایش برادرم ذوق زده روبرویم ایستاد و گفت: شاید خودت نفهمیده باشی، اما در حین انجام وظیفه ات هاله ی نوری را در اطرافت دیدم که تو را احاطه کرده بود...............!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:18 توسط رز وحشی
