آقای ک
آقای ک نگاه کرد به پشت سرش و آدمهایی را که مثل دسته ی مورچگان در پیاده رو صف کشیده بودند را دید می زد،
زنی از بالای بام خانه اش صدا زد: خودش است بگیریدش، دسته ی مورچگان که تا آن موقع منظم بود از هم پاشیده شد، انگشت اشاره زن سمت آقای ک بود،
یکی از لا به لای جمعیت فریاد زد: همان مرتیکه ی عینکی کچل هست، آقای ک ماتش برده بود، جمعیت به سویش روانه شده بودند،
صبح فردا روزنامه های محلی تیتر زدند: تنها قاضی شهر به دست مردم کشته شد.
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:7 توسط رز وحشی
