تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
پدر سوخته..........!
همین که آگهی های روزنامه رو خونـد، دست راستش رو نزدیک صورتش آورد و انگشتا ش رو سایه بون چشماش کرد، آفتاب بدجوری نورانی اش کرده بود، مادرم گفت: بس کن مرد، با فکر کردن که چیزی درست نمی شه، سیگارش رو از توی جیب کت قهوه ای رنگش بیرون آورد و با اولین کبریتی که زد آتیش کرد، شده بود عین همفری بوگارت وقتی کنج کافه ریک نشسته بود و به عشق از دست رفته ش فکر می کرد، گفت: آخر و عاقبت سیاه جماعت، سیاهیه.......مادرم زل زده بود به چشمان پدرم و به حلقه های دود سیگار که توی هوا غلط می خوردند، شاید به این فکر می کرد که عاقبت خودش چی میشه ،آفتاب دیگه داشت غروب می کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:35 توسط رز وحشی
زن چینی
درحالی که زن چینی اش را بغل کرده بود و می بوسید، مرد غریبه ای به خانه شان آمد و او را بدون هیچ حرفی دستبند زد و برد، مرد برای زنش دستی تکان داد و آهسته گفت: دوست دارم عشق من، همسرش را غیر قانونی از مرز وارد کرده بود، زن چینی نگاهش به پرده ی آبی رنگ اطاقش بود که باد آن را می لرزاند، زن چینی نمی دانست که لباس شخصی کیست، زن چینی ساعتی بعد شکست و خورد شد............!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:28 توسط رز وحشی |
ماتم زده
آفتاب نزده بود، هنوزدستای برادر توی دستای برادر بود، می خواست قشنگترین جمله ای که تا به حال به یادش مانده بود رو به برادر کوچکتربگه، نمی تونست، شاید نمی شد، از دیروز که این جا، توی این سنگر نیم متری، بعد از پاتک دشمن گیر افتاده بودند، دستاش رو از دستای برادرش رها نکرده بود، یکی از این ترکش ها خورده بود، نزدیک قلب برادر بزرگتر و برادر کوچکتر رو غصه دار کرده بود، داشت به کلماتی فکر می کرد که از ذهنش عبور می کردند، صورتش را خونابه نقاشی کرده بود، چشما ش رو بست و گفت: باید تا فردا صبر کنی.....، آفتاب داشت طلوع می کرد. هنوز دستشان توی دست همدیگر بود.

                                           

پ.ن۱: این نوشته تقدیم به: عموهای شهیدم اسماعیل و احمد و به سرداران دلاور، شهید حاج همت، شهیدان باکری، مهدی زین الدین و دیگر شهدایی که رفتند و آسمانی شدند.

پ.ن۲:دلم به درد می آید وقتی زورگویان و بسیجی نماها به نام و یاد شهدا، دشنه و باتوم و دشنام را نثار مردم و خانواده های شهدا می کنند.

پ.ن۳:......................؟!  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:23 توسط رز وحشی
سرباز عاشق
وسط میدان جنگ، به دستور فرمانده، لباس هایش را در آوردند و لخت لخت او را زیر آفتاب سوزان اواسط  تابستان به گلوله بستند، سربازها بی آن که ناراحت شوند، جسد پاره پاره اش را در رودخانه انداختند، سرباز مرده بر خلاف میل فرمانده عاشق شده بود.....!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:12 توسط رز وحشی

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا