در سوگ جوان مرحوم دموکراسی
کمتر کسی فکرش را می کرد، دو سال بعد از واقعه ی دوم خرداد که با حمایت میلیونی مردم و البته دانشجویان خواهان تغییردرحمایت از خاتمی و اصلاحات همراه بود، باز هم شعارهایی از قبیل آزادی های مدنی، عدالت اجتماعی، حقوق شهروندی و .......... زیر دست و پای زورگویان له شود، دانشجویانی که پیشگام این وعده ها و شعارها بودند در هیاهوی این هجمه ها نابود و سرخورده شدند، ازهمان روزها بود که طیفی به نام لباس شخصی ها..........(وای که من چقدر از این واژه بدم می آید، می شود گفت: مذهبیون افراطی، رادیکال ها، متحجرین و یا هر کوفت دیگری............) ظهور و حضور استبداد منشانه شان را به رخ مردم و به طور خاص دانشجویان کشیدند، آنها که به نام دین و به یاد پیغمبر واولیای شان هر کاری خواستند و می خواهند با این جماعت می کنند بی آنکه کسی از آنها بپرسد به جرم چی؟، گویی که از طرف خدا بر آنها وحی شده است که حافظ دین، مقدسات، امنیت و سلامت جامعه باشند، شاید این جماعت نمی دانستند و نمی دانند که مردم با زور و استبداد و شمشیر و تفنگ دین دار نشدند و نخواهند شد و این قرآن، نهج البلاغه و دیگر کتب آسمانی بودند که مردم را با خدا و مقدسات شان آشنا کرد، وقتی که اندیشه نباشد، وجدان هم نیست و انسانیت در پشت نقاب دیکتا توریسم گم می شود، هنوزاین سخن مرحوم شریعتی در گوش من است که می گفت: دشمن اصلی ما عقل ناقص و اندیشه ی خراب ماست و دشمنان همیشگی ما کسانی هستند که با کج روی و نفهمی شان به نام دین، کوبنده ترین ضربه ها را به اسلام و بدنه ی دین وارد می آورند،
۱۸ تیر روزی ست که دموکراسی لباس عزا بر تن می کند، آزادی مدنی به دست جلادان زخمی می شود، حقوق شهروندی زیر هجوم گلوله و شمشیر سر به زیر می آورد، عدالت اجتماعی به سرزمین های دور تبعید می شود و موجودی به نام دانشجو به جرم داشتن عقیده یی راستین اسیر زندان می شود، روزنامه ی سلام را می شود بست و توقیفش کرد مثل دهها روزنامه و رسانه های دیگری که بسته شدند، ولی افسوس که اندیشه نمی میرد، فکر بیدار به خواب نمی رود و انسان آرمان خواه در مقابل تفنگ و دشنه تسلیم نمی شود، بله مردم تشنه حقیقت طلبی اند، خیابان امیرآباد به این حادثه ها عادت دارد، کوی دانشگاه هیچ گاه خاموش نمی شود، خونهای ریخته شده پایمال نمی گردند و دانشجو پرچمدار مبارزه با این سیاهی ها ست، او زنده است و نفس می کشد، امید دارد، تفکر می کند و نمی ترسد و برای حق خواهی اش می جنگد، می میرد،اعتراض می کند و نمی خواهد و نمی گذارد که دانشگاه پادگان نظامی شود، دروغ جای راستی بنشیند، و لباس شخصی ها قانون گذارهای خود مختار شوند، وآن وقت است که می شود لبخندی هر چند کمرنگ به دموکراسی زد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:48 توسط رز وحشی
|
کمی خوشی،کمی راحتی
نوجان این روزها، آرامترین جا برای من است، روستایی دل انگیز و پر جذبه برای من، جايي که قدیمی ها آن را به نام پاریس کوچولو می شناختند، بله، این جا تنها پناه من برای دوری از دروغ، سیاهی، نفرت ،شلوغی ،سیاست وغصه های هر روزه است، صبح ها با صدای خروس همسایه از خواب بیدار می شوم و آفتاب تیزی که از لای پنجره ی اطاق به صورتم می تابد، و تا ظهر درزمین های کشاورزی مشغول آبیاری درختها و هرس کردن و چیدن میوه ها مي شوم، بله این جا آرامترازهر جايي برای من است، نه از نيروي انتظامي خبري ست، و نه از لباس شخصی هایی که باتوم به دست جلوی راهت را بگیرند و به جرم پوشیدن تیشرت سبز تو را کتک بزنند، این جا نه تلفن همراه آنتن می دهد و نه میدان ولی عصری دارد که مردمی نا راضی را در خودش جا بدهد.
بله، کم کم باید فراموش کرد انتخاباتی وجود داشته و مردمی بی دلیل کشته می شدند، دیگر سوال where is my vote مفهومي ندارد، وقتي كه مي شود راي ها را خريد و فروش كرد، اهالي روستاي من نه سهام عدالت دارند و نه در خانه هايشان گوني هاي سيب زميني پيدا مي شود و آنها بيش از آنكه چشمشان به دستان پر مهر رييس جمهور باشد، نگاهشان را به آسمان دوخته اند و باراني كه قرار است بيايد.
من اينجا كمي احساس خوشي و آرامش مي كنم، وقتي كه حضور غريبه اي را بالاي سر خود احساس نمي كنم و سايه ي سنگين زورگو را، وقتي كه مي بينم درخت گيلاس و زرد آلويي كه خودم كاشتم وآب و كودش را دادم ميوه داده و به ثمر نشسته است، نگاه مي كنم به درخت توت و چشمه يي كه زير آن مي جوشد و سرازير باغ ها مي شود، و سايه ايي كه روي زمين نقش بسته است، مي شود زير اين سايه نشست، دراز كشيد، آب خنكي نوشيد، ميوه اي چيد و به صداي جير جيرك هايي گوش داد كه شادمانه مي خوانند.
من اينجا نه بي بي سي مي بينم و نه بيست و سي، ديگر گوشهايم به دروغ حساس شده اند، شبهاي نوجان مردم به جاي الله اكبر گفتن بر روي بام ها، توي خانه ها شان نشسته اند و سريال جومونگ را تماشا مي كنند، من يقين دارم كه جومونگ از احمدي نژاد و موسوي محبوبتر است، آه جومونگ، حتي يك قسمت كامل آن را هم نديده ام، دختران و پسران اينجا عاشق مي شوند، بدون تلفن همراه، پرادو، كافي شاپ و بي حضورگشت ارشاد، بله من احساس خوبي دارم، حافظ مي خوانم، هواي تازه و پاك را استشمام مي كنم، ميوه ي نو رسيده مي خورم، به سياست فكر نمي كنم، اعتماد ملي و كيهان نمي خوانم و مي توانم به صداقت، آرامش و دوستي و عدالت فكر كنم و منتظر باراني بمانم كه خواهد آمد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط رز وحشی
هاله نور
به برادرم گفتم: می توانی فردا بیایی و از نزدیک مرا ببینی که چطور دشمن را فراری می دهم، برقی به چشمانش افتاد، گفتم: می دانی، اول خوب نگاهشان می کنم، بعد هفت تیر را به سمتشان نشانه می گیرم، ماشه را می چکانم و می گویم: دروغگو دشمن خداست، وآن وقت همه از دستم فرار می کنند، فردایش برادرم ذوق زده روبرویم ایستاد و گفت: شاید خودت نفهمیده باشی، اما در حین انجام وظیفه ات هاله ی نوری را در اطرافت دیدم که تو را احاطه کرده بود...............!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:18 توسط رز وحشی