تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
مادر بزرگ
گفت: بيا جلوتر، صورتت رو بچسبون به گونه ام، حالا به چشمام نيگا كن، لباش رو غنچه كرد و منو بوسيد، به زور نفس مي كشيد، چشمامو بستم، لباش رو گونه ي من بود، گقتم: مادر بزرگ منو بخشيدي؟!، چيزي نگفت،((منم خيلي دوست دارم))،حالا ديگه صداي نفس هاش رو نمي شنيدم، هنوز لباش رو گونه ي من بود.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:27 توسط رز وحشی
آخر خط
بهش گفتم : می خوام ، تا آخرش باهام بمونی،

گفت : آخرش یعنی رسیدن،

گفتم : خوب مگه چیه؟

چیزی نگفت ، دستاش رو بلند کرد وبا  یه دستمال، بینی اش رو پاک کرد، دستمال و صورت هر دوشون خونی شده بودن،

: من باید برم،

این رو پسری گفت که قرار بود ، فردا انتقام خون کثیف شده اش رو از یه دکتر قلابی بگیره،!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:51 توسط رز وحشی
عطسه هایی نحس
ts62bcef6y0vxj53o4n.jpg

بعد از مدتها انتظار (تقریبن ۳،۴ سال) که شنیدم قرار است مجموعه شعر های اندیشه فولادوند به صورت کتابی چاپ شود تا الان که  با ولع بسیار کتاب تازه منتشر شده اش را خواندم، گزاف نیست که بگویم با یک شاعر نو ظهور مواجه شدم، عطسه های نحس با توجه به تاریخ نگارش آنها سیر یک پروسه ی ۸ ساله (۷۶ تا ۸۳) را در بر می گیرد، شاعر این شعر ها به دنیای  ذهنی من خیلی نزدیک است، نمی دانم که فولادوند متولد چه سالی است؟ ( به احتمال خیلی زیاد دهه ی شصتی است) اما مضمون اکثر شعر هایش چه شعر های فلسفی اش ، چه آنهایی که به ظاهر عاشقانه و اجتماعی ست، همه با زبان، اندیشه و نگاه من و می شود گفت نسل من برابری می کند، پشت شعر های او یک فیلسوف دیده می شود، بله، یک فیلسوف جوان و در عین حال دنیا دیده، و در عمق اکثر شعر هایش یک تفکر و اندیشه ی ناب و روشنگرانه  دیده می شود،دنیای شعری شاعر دنیای مایو سانه ی ست، شاعر این شعر ها خسته است، ناله می کند، عصیان می کند و می خواهد که از شر همه ی این بلایا و در ماندگی های روحی و اجتماعی اش خلاص شود، نگاه او در این شعر ها تلخ است، چون که تلخ دیده و تلخ درک کرده است، حتی مثلن وقتی ازعشق هم حرف می زند (نگاه کنید به شعر عالیجناب و یا مثلن سکانس تنهایی) دچار آن سانتی مانتالیسم ها  هم نشده است و دارد از زخمهایش حرف می زند، اگر واقع بینانه نگاه کنیم  حرف هایی که می زند، زبان حال خود من و تاکید می کنم نسل ما هم است و  تنها او شهامت گفتن و نوشتن آن را داشته است، نسل  گمشده ای که هنوز در پی خودش می گردد، جنگ را دیده و حس کرده است، ویرانی های بسیار و انزوای شدید و بسته بودن شرایط محیطی و اجتماعی اش را با تمام سختی هایش پشت سر گذاشته است، آنجا که به زیبایی و دردناکی در شعر نسل بی خاطره می گوید:

نسل بی خاطره ی من، شهر بی حافظه می ساخت

اسب سر سام شب و مه، توی شهر تازه می تاخت

تو سفال سفره هاشون آب تاریخی روون بود،

اما هیچ کسی نفهمیدجنس آب، جنس خزون بود

و......................................

نسل بی خاطره ی من راز را در عشق می خواست

در قمار شعر و کوچه نسل من قافیه می باخت

یا آنجا که در منطقه ی مین، دختر کتاب و سیگار عاشق سرباز گمنام، کوچه و باروت می شود و این قصه ی تکان دهنده را وسط منطقه ی مین بازگو می کند، او گویی از روز تولد بازنده و یک شکست خورده بوده است:

یک نفر جیغ زد و نصف شب هفتم مهر

پشت در، شعر و مرا مرده به دنیا آورد

گوش زن پشت در چیدن ایام نبود

موعد زا نشده، شبه هیولا آورد

 و یا این شعر:

یک نفر هفتم مهر از قدمم ناخوش شد

آمد و در شبح آیینه قنداقم کرد

بست من را به دم اسب سیاه ییلاق

اسب رم کرد و به اعلامیه سنجاقم کرد،

او از فرط  رنج، شکست، پریشانی، تنهایی، ترس و در ماندگی در شعر هایش خودش را می کشد و همان طور که خود می گوید این  رنج برای او و ما تمام شدنی نیس، از لحاظ تماتیک، اغلب شعر های شاعر، سیاه، تلخ و پر از قتل و خون و خودکشی و رنج است، و حتی گویی این شعر ها هم دردش را دوا نمی کند و خریداری ندارد:

زیر پوش شعر من بوی گند می دهد

چانه اش کپک زده بس که پند می دهد

فکر می کنی حراج در حوالی غروب

بابت شعر واژه چند می دهد؟

و:

این جا کتاب شعر مرا سگ نمی خرد

دندان این شغال کسی را نمی درد

بی خود کنار آیینه ها منفجر شدم

شرط جناغ سینه ی ما را که می برد؟

رک و راست بگویم،ا ولین تصویری که بعد از خواندن شعر های اندیشه فولادوند در ذهنم نقش بست، نقره ی سرباز های جمعه بود، آن جا که از همیشه خسته تر است و در پی  آرامش، عشق و زندگی، خودش را در زندان محصوری  می بیند که توان رها شدن از آن را ندارد، و به او بابت این مجموعه ی شعر تبریک  و خسته نباشید می گویم و امیدوارم که هر چه سریعتر اثر جدید تری از او ببینم ، در آخر از زبان خودش یکی از بهترین شعر هایش را می  نویسم و می خوانم:

جیب های من پر از آرغ بچه لاک پشت هایی ست 

که برای کشتن

تنها دسته ی خنجر را بیرون قلب جا می گذارند

که سالهاست حیثیت تردید را بی لکه خون،

میان گوشت و استخوان

قدم می زنند،

برمنبر تیری که پوک و مخدر قافیه بر عشق منگنه کرد

تا نطفه ی  اسطوره ها بسته بماند.

دستم بر مردمک، بونوئل وار تیغ می کشد

جریان ایستای حیاتی که لنگ بر سر، معانی مضطرب را زیست می کند،

تا حکم ناگفته بماند و پرونده مختوم.

سوزش زخم های سر و ته مهر

استهلاک  من در جرقه ی فندک

و تصعید سیگار های رو به پایان

چه شاعرانه نماز میت می خوانند.

من  انتهای این بازی را بی حریف باخته ام

ودر آن دوئل شفاهی

تا جلد آخر و چاپی که نمی دانم چندم است

صحافی کرده ام

جمجمه ی دم کرده ی من

تراشیده و صاف

رو راست انفجار است.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:34 توسط رز وحشی
تنها ترین مرد جهان
تنها ترین مرد جهانم ، مث من نیس توی دنیا

از صدای خسته ی من ، خسته تر نیس توی دنیا

باغچه ی بی رنگ و بویم ، باغبونم مرد بی دس

میون تموم گلها ، ریشه ی من پاره پاره س

دنبال یه مرهم ناب ، که بشینه روی زخمم

تشنه ی هوای تازه م ، تا نفس شه توی قلبم

بی سر و دس،بی دل و پا ، راهی شهر امیدم

واسه این طوفان وحشی ، من همون درخت بیدم

من همون مرد غریبه ام ، که تو قصه ها نوشتن

من شدم سراب غصه ، وقتی قصه ها رو کشتن

این تن و این دل خسته ، دیگه عاشقی بلد نیس

واسه این خسته ترین مرد ، دیگه هیچ یاری که نیس

تنها ترین مرد جهانم ، مث من نیس توی دنیا

از صدای خسته ی من ، خسته تر نیس توی دنیا

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:51 توسط رز وحشی

پ.ن۱:آخیش، بالاخره برادران کارامازوف رو تموم کردم، هر چند دیر اما لذت بخش بود.

پ.ن۲:امیدوارم امسال برام سال خوبی باشه، سال بدی رو گذروندم، یعنی امسال برام خوش یمن هست؟!

پ.ن۳:این عکسی که بالا گذاشتم رو یه جایی دیدم، دختره خیلی برام آشناست، نه هنوز گیج نشدم، فقط حواسم سر جاش نیست،هر کسی که شناخته اش بهم اطلاع بده.

پ.ن۴:؟!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:10 توسط رز وحشی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا