سبز میشویم
سبز می شوم
همراه با بهار
اگرسیاهی این دل
امان بدهد.
عیدتون مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:57 توسط رز وحشی
پیرمرد هجده ساله
قاضی همان طور که خمیازه اش کش می آمد، پرونده ی پسر قرقی فروش رو به منشی جلسه داد و گفت: دو هفته ی دیگر حکم اجرا می شود، حاضرین جلسه بهت زده به پسر زل زده بودند و پسر قرقی فروش سرش رو پایین گرفته بود و به انگشتهای پاهای لاغرش نگاه می کرد، شاید تصویر پرنده هاش رو می دید که صداش می زنند، به این فکر می کرد که دو هفته ی دیگه هجده ساله می شد، یاد حرف وکیلش افتاد که می گفت: هجده ساله که شدی دیگه بچه نیستی، اما تو این چهار سال اون پیر و پیر تر شده بود، موهاش سفید شده بودند، پوست دست و پاهاش چروک و زبر شده بود وچشماش کم سو، بچه ها اسمش رو گذاشته بودند پیرمرد هجده ساله، اطرافیانش می گفتند چرا حرفی نمی زنی، گریه کن، آره گریه کن ،شاید دلشون بشکنه، پسر فقط فکر می کرد، به این فکر می کرد بعد از خودش کی از قرقی هاش مراقبت می کنه.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:41 توسط رز وحشی
درخت های من
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:56 توسط رز وحشی
فقط تصور میکنم
در خیابان که راه می روم، تصور می کنم، مردم بد نگاهم می کنند، غروب نشده، زیر تیر چراغ برق پشت خیابان خندان ، که بن بست هست می نشینم و مشتریانم را بو می کنم، تصور می کنم، مردمی را که برای خرید آمده اند، زن های پیر و چروکیده با یک دست ساک پت و پهنشان را گرفته اند و دست دیگر را به بازوی مردهای کچل و خال خالیشان قلاب کرده اند، کودکان بی نوا میان دستهای پدر و مادرشان تاب می خورند، من بو می کنم، هر که بوی خوبی بدهد انتخابش می کنم و بهشان قول می دهم که از این شب مهتابی و لوسترها و چراغهایی که بالای سرشان می درخشند روشنترشان کنم، تصور می کنم، بلند می شوم، یک قدم بلند بر می دارم، سعی می کنم خودم را جذاب جلوه بدهم (یعنی همیشه همین طور بده است) به اولین کسی که به من بخندد دست می دهم و می گویم: همیشه از آدم هایی که بر خلاف خنده هایشان دستهای سردی دارند خوشم می آید، فقط تصور می کنم، هر روز در این خیابان نورانی قدم می زنم، می نشینم و آدمک هایی را بو می کنم که برای خرید من آمده اند، من چشم وچراغ این خیابان هستم.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:58 توسط رز وحشی
|

