تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
تولد
گلای یاس خونه رو، واسه تو پرپر می کنم

واسه روز تولدت، شعرا تو از بر می کنم

قد می کشم تا آسمون، ماه و گل افشون می کنم

ستاره های سربی و، با عشقت آتیش می کنم

تو این شبای سکوت و کور، نبودنت مصیبته

خنده ی گریه وار من، به چشم تو یه عادته

بی تو اگه نمردم از، این غصه های نا تموم

بدون که عشق تو نزاشت، این از سر شکایته

غرور قلب تو نزاشت، که با تو موندنی بشم

چشای مست تو نخواست، که با تو خواستنی بشم

لبای وحشی تو بود، که بوسه هامو پس می زد

زخم ترانه هات می خواست، که بی تو آواره بشم

بی من می خوام تولدت، یه روز رویایی باشه

کادوی من برای تو، یه بغض بی صدا باشه

گلای یاس خونه رو، واسه تو پر پر می کنم

واسه روز تولدت، شعراتو از بر می کنم

قد می کشم تا آسمون، ماه و گل افشون می کنم

ستاره های سربی و، با عشقت آتیش می کنم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:59 توسط رز وحشی
چشم مرد
مرد بعد از سالها چشماش بینا شده بود، بی معطلی لباس بیرون رو پوشید، پاش رو که از در بیرون گذاشت ماه به اش چشمک زد، سر خیابون، برای اولین ماشینی که دید دست تکون داد و سوار شد، میدون محل شلوغ شده بود، مادری دست دخترش رو گرفته بود و داشت حراجش می کرد!!، آن طرف تر، زن ها دنبال مرد ها کرده بودند، و از آسمون سنگ و شیشه بود که می بارید، از توی پارک بوی خون و دود می اومد، شهر سیاه تر از همیشه بود، چشمای مرد واسه دیدن عطش داشت، خواست پیاده شه، از تو جیبش یه اسکناس خاک گرفته در آورد و به راننده داد،

:خیلی ممنون، این رو گفت و پیاده شد، رفت تو یه گلفروشی، توی مغازه به جای سوسن و لاله و رز و شقایق، مجسمه هاشو نو درست کرده بودند، حتی صاحب مغازه هم طبیعی نبود، مرد نا امیدانه به سمت خونه حرکت کرد، توی راه هر کی به مرد می رسید فحش بارش میکرد، بالاخره رسید به خونه اش، آسمون رو نیگا کرد، اما ماه غیبش زده بود، دیر وقت بود، روی تختخوابش ولو شد، چشماش عاصی شده بودند، با نا امیدی انگشت های سبابه اش رو توی چشماش فرو کرد و خوابید، از خدا خواست چشماش واسه همیشه خاموش باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:41 توسط رز وحشی
روزگار غریب
روزگار غریب تری دارم، چند وقتی ست که وقتی دلم می گیرد و خسته تر از همیشه ام، دوس دارم خودم را خالی کنم، هر چند که هیچ وقت این طور نمی شود!!!، بچه تر که بودم، عقده ایم را بر سر ماشین های گران قیمت و دختر های گران قیمت تر!!! خالی میکردم، همیشه فکر می کردم که چرا آنها دارند و من ندارم و به دنیا نفرین می فرستادم و عاصی تر  می شدم، همیشه فکر می کردم آنها مرا گاو و گوسفند می بینند و از کنار هر دختر خوشگلی که میگذشتم متلک بارش میکردم، الان اما کمی عاقل تر شدم، دیگر وقتی که مثلن گذرم به شهرک غرب می افتد دلم خالی نمی شود که چرا پدرم در خواب است و این چیز ها را نمی بیند و دیگر وقتی یک ماشین چند صد میلیونی از کنارم رد می شود، بدنم سست نمی شود، نه این که دیگر اهمیتی برایم ندارد و پز روشنفکری بدم، از بس که غرق در افکار و اوهام و ناملایمتی هایم شدم که دیگر همه چیز برایم خنثی است، روزگار غریب تری ست و مادرم هم در خواب است و او هم خیال بیدار شدن ندارد، و آشناهایم هنوز نمی دانند که من کارم چیست؟عشقم کیست؟و........................!!!،

چه قدر می خواهم،چیزهایی که مرا از هدف،عشق و ذاتم دور میکند را نابود کنم، مثلن دیگر از فردا سر کار نروم، و شکمم گرسنه نماند، و با آدمهایی سر و کله نزنم که فرسنگها از دنیای من دورند، (یعنی میشود؟)، دلم می خواهد دیگر تمام غروب های زندگی ام را در کافه نادری باشم، و هر چقدر دوس دارم عکس بگیرم و بنویسم و بخوانم و قهوه بخورم، و دیگر حمید آقا نباشد که چراغهای کافه را خاموش کند، می خواهم تمام فیلم های محبوبم را در سینما نیاگارا ببینم ولی در آتش نسوزم!!! و به این فکر نکنم که فردین و حاتمی در آسمان ها چه می کشند،آخ سینما...........................،

و دلم می خواهد که بی هیچ غصه ای از خاله ناهید تئاتر پارس بلیتی بگیرم و تک و تنها توی سالنش بشینم و نمایش کمدی ببینم و تا حد مرگ بخندم و بعد بمیرم!!!،اما نه، دیگر لاله زار برایم شادی آور نیست، و دلم می خواهد، خدا شبی به خوابم بیاید و زمان مرگم را  یک ماه زود تر به من بگوید تا دست از همه چیز بکشم و بتونم کتابهای نخوانده ام را بخوانم، جنگ و صلح را هنوز نخوانده ام، مادام بوواری، خانه زیبا رویان خفته، اولیس و نهج البلاغه..........................،

چقدر رویا داشتن خوب است ، و انتظار برای این رویا از همه چیز شیرین تر است، هر چند که تلخ باشد،قبلن این طور فکر نمی کردم،و نگاه دیگری به زندگی داشتم و چند سال دیگر را نمیدانم؟، و به این آگاهم که انسان باید تغییر و تحول داشت باشد وگرنه انسان نیست،و چه خوب که این دگرگونی به سمت روشنی باشد،چند روزی ست، دختر سیه چرده ی که درخیابان اصلی محل مان می گشت و همه ی پسر های محل شماره اش را داشتند و همیشه جمعه شب ها در فلکه دوم اتو میزد، دیگر پیدایش نیست، و شنیده ام که در کانون اصلاح و تربیت هست و نقاش ماهری هم شده، رستورانی که چندین سال پیش در کنارش دستفروشی میکردم خراب شده و انگار قرار است داروخانه شود،و حتی دیگر از مرگ هم واهمه ای ندارم، وقتی که قرار است در تهران زلزله ای بیاید و ما در خواب خوش هستیم!!! و خیلی ها که از بدبختی های شان دق می کنند و می میرند و این گونه است که مرگ برایم تسکین دهنده است!!؟؟،

 

پ.ن۱:در جایی خواندم که در غزه، زن و شوهری که اولین شب با هم بودنشان را تجربه می کردند، و در خواب بودند، موشک ها و خمپاره ها خوابشان را ابدی کردند،چه سعادتی؟؟؟!!!

پ.ن۲:بالاخره تونستم شاهکار وودی آلن (امتیاز نهایی) رو ببینم و لذت بردم، راستی میلیونر آس و پاس رو از دست ندید(دنی بویل)،

پ.ن۳:یکی دو شب پیش ، نوشتن با دوربین که حاصل گفتگوی پروویز جاهد با ابراهیم گلستان است رو خوندم، راستی واقعا گلستان چه کسی را قبول دارد؟؟،

پ.ن۴:هوا داره سرد میشه و بهتره که خودتونو خوب بپوشونید!!!،

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:54 توسط رز وحشی
نگا کن که دنیا، سرابی نداره

نگا کن به چشمام، که خوابی نداره

تن زخمی شب، که رویا نداره

نگاش کن که گم شد، تو چشم ستاره

می شه روح زمین و کشت

دلا رو آسمونی کرد

می شه تقدیر و هاشور زد

همه دنیا رو خوبی کرد

می شه با آدمک هاش

رو دلتنگی پلی زد

می شه تنهای تنها بود

می شه خورشید و خط زد

نگو خسته ام بگو با من، بزار دنیا پشیمون شه

نزار تصویر این قصه، تو جسم غصه پیدا شه

نگا کن که دنیا، سرابی نداره

نگا کن به چشمام، که خوابی نداره

تن زخمی شب، که رویا نداره

نگاش کن که گم شد، تو چشم ستاره

                                                         ۸/۱۱/۸۷

                                                         برای:میثم نبیی و دلتنگی هایمان..............  

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:40 توسط رز وحشی

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا