تبليغاتX
پیراهن باد

"آقای داوکینز خواب دیدی خیر باشه،من خدا را دیدم،با عصایی در دست و سیگاری روی لب،که زخم های عیسای تازه مصلوب را پانسمان می کرد،بله خدا در طبقه ی بالای ما زندگی می کند با پاکت سیگار فراوان،عصایی در دست،ریشهایی انبوه،دندانهایی زرد،لامپ هایی کم مصرف و عیسایی غم زده که پشت پنجره ی اتاقش منتطر آقای ملک الموت مانده است،بله، خدا در همین نزدیکی هاست..."
نوشته شده توسط پیراهن باد در ساعت 19:10 | لینک  | 

"البته بشاش تو مملکت... ولی اگه این اسراییلی های مادر به خطا بخوان با ما جنگ بکنند،خودم اولین کسی هستم که تو صف اول خط مقدم حاضرم،یه کلاش می گیرم دستم،لب مرز،به عشق وطن،هر سرباز حرومزاده ی اسراییلی که دیدم،نوک تفنگ و می گیرم طرفش و می گم:نه دادا اینجا فلسطین نیس،اسلحه رو می کنم تو ماتحتش،انقدر فشار می دم تا از دهنش بزنه بیرون،بعد می گم این دفعه کونت و پاره کردم،دفعه دیگه هوس حمله بکنی جسمت و پاره پاره می کنم،آره دادا اینجا ایرانه و ما هم یه مشت کله خر وطن پرستیم،پس برو تا دخلت و نیاوردم"
نوشته شده توسط پیراهن باد در ساعت 23:33 | لینک  | 

"سال خوبی نبود

سالها که نیست..."

نوشته شده توسط پیراهن باد در ساعت 16:8 | لینک  | 

"یه دختره رو دوس می داشتم از بچگی،اسمش نیوشا بود،اولین بار همراه مامانش اومد دم خونمون واسه خورد کردن سیزی،مامانم تازه دستگاه سبزی خورد کنی گرفته بود،اون سالها تو محل فقط ما این دستگاه سبزی خورد کنی رو داشتیم و ملت هم واسه خاطر همین سرازیر خونه ی ما می شدن و البته من از صدای گوش خراش اون منزجر بودم،نیوشا رو بعد ها توی کوچه می دیدم که بعد از مدرسه با نگین خواهر کوچیکش و نیلوفر دختر سوسن خان دوچرخه بازی می کردن و با شیطنت و طنازی شون احتمالن دل همه ی پسر های محل و برده بودن،ولی مطمئن بودم که نیوشا واسه منه و به هیچ قیمتی از دستش نمی دم.همان روزها بود که مادرش سرطان خون گرفت و مرد،دخترها موندن با یه بابای مفنگی و علیل،یه جمعه که رفته بودیم دهات،وقتی که برگشتیم و اثری از ویراژ دادن دخترا تو کوچه نبود،از مامانم شنیدم که اثاث کشی کردن و از محل رفتن،من موندم و یه عشق کودکانه و نافرجام،من موندم و یه حسرت تلخ،ده سال گذشت و من چند روز پیش نیوشا رو تو خیابون اصلی گوهردشت کرج دیدم و منتظر اتو خوردن بود،سایه ی تند چشماش و ابروی تاتو شده و لپای سرخش باعث نشدن تا من نیوشای معصوم و زیبا رو نشناسم،حالا شده بود یه دختر بیست ساله،با دو جفت چشمای خمار و آرایشی عروسکی،نیوشای من حالا یه دختر خفن حشیشی شده بود،دختری که چشم و چراغ خیابون اصلی گوهردشت شده و دل و ایمون بچه پولدارای شهرم و برده،حال و روز به فاک رفته ای دارم این روزها..."
نوشته شده توسط پیراهن باد در ساعت 23:44 | لینک  | 

"ای حقیقت کجایی.."
نوشته شده توسط پیراهن باد در ساعت 23:16 | لینک  |