تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
همین که مال من باشی
همین که مال من باشی، واسم بسه عزیز من

واسه چشمای بارونیم، نگات بسه عزیز من

می خوام با تو رها باشم، رها تر از یه پروانه

من از تو عاشقی می خوام، تو یک دریا ترانه

تب دستا تو من می خوام، تن مرگ و بسوزونه

نباشی در به در می شم، دیگه جونی نمی مونه

منو تنها نزار عشقم، که تنهایی خود مرگه

دلی که با تو رسوا شه، پی گریه نمی گرده

همین که مال من باشی، واسم بسه عزیز من

واسه چشمای بارونیم، نگات بسه عزیز من........

 

ترانه ی برای: یک دوست، که به تازگی عاشق شده است........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:55 توسط رز وحشی
کلمات آشفته....
قصه / دنبال من/ اون صدا / قد می کشم/ نه / آسمون/ می کنم/ مثل ماه / اشتباه بود / نمی دونم/ سنگی/ گل افشون/ همین است/ نگرد / ستاره های سربی/ نداره / برای تو/ کی بود / نگاهت/ گذرکرد / حالا دیره / گاهی من/تمام شد / را / ستاره / شکستم/ تا / غصه داره....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:14 توسط رز وحشی
هیچکس تنها نیست
گفت: فقط یه روز دیگه

گفتم: وقتی نداری

گفت: این آخرین باره

گفتم: می دونی پسر، من گاو پیشونی سفیدم

گفت: قول میدم، حالا قبول می کنی؟

گفتم: باید فکر امروز و می کردی

گفت: قراره مادرم و ببینم، اگه اون و ببینم، همه چی حل می شه

گفتم: داره تاریک می شه، نمی خوای بری؟

صبح فردا مادرش رو دیدم که داشت مهره های شطرنج رو می چید، اون مرگ رو به دوئل دعوت کرده بود.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:49 توسط رز وحشی
پدر سوخته..........!
همین که آگهی های روزنامه رو خونـد، دست راستش رو نزدیک صورتش آورد و انگشتا ش رو سایه بون چشماش کرد، آفتاب بدجوری نورانی اش کرده بود، مادرم گفت: بس کن مرد، با فکر کردن که چیزی درست نمی شه، سیگارش رو از توی جیب کت قهوه ای رنگش بیرون آورد و با اولین کبریتی که زد آتیش کرد، شده بود عین همفری بوگارت وقتی کنج کافه ریک نشسته بود و به عشق از دست رفته ش فکر می کرد، گفت: آخر و عاقبت سیاه جماعت، سیاهیه.......مادرم زل زده بود به چشمان پدرم و به حلقه های دود سیگار که توی هوا غلط می خوردند، شاید به این فکر می کرد که عاقبت خودش چی میشه ،آفتاب دیگه داشت غروب می کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:35 توسط رز وحشی
زن چینی
درحالی که زن چینی اش را بغل کرده بود و می بوسید، مرد غریبه ای به خانه شان آمد و او را بدون هیچ حرفی دستبند زد و برد، مرد برای زنش دستی تکان داد و آهسته گفت: دوست دارم عشق من، همسرش را غیر قانونی از مرز وارد کرده بود، زن چینی نگاهش به پرده ی آبی رنگ اطاقش بود که باد آن را می لرزاند، زن چینی نمی دانست که لباس شخصی کیست، زن چینی ساعتی بعد شکست و خورد شد............!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:28 توسط رز وحشی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا