کمی خوشی،کمی راحتی
نوجان این روزها، آرامترین جا برای من است، روستایی دل انگیز و پر جذبه برای من، جايي که قدیمی ها آن را به نام پاریس کوچولو می شناختند، بله، این جا تنها پناه من برای دوری از دروغ، سیاهی، نفرت ،شلوغی ،سیاست وغصه های هر روزه است، صبح ها با صدای خروس همسایه از خواب بیدار می شوم و آفتاب تیزی که از لای پنجره ی اطاق به صورتم می تابد، و تا ظهر درزمین های کشاورزی مشغول آبیاری درختها و هرس کردن و چیدن میوه ها مي شوم، بله این جا آرامترازهر جايي برای من است، نه از نيروي انتظامي خبري ست، و نه از لباس شخصی هایی که باتوم به دست جلوی راهت را بگیرند و به جرم پوشیدن تیشرت سبز تو را کتک بزنند، این جا نه تلفن همراه آنتن می دهد و نه میدان ولی عصری دارد که مردمی نا راضی را در خودش جا بدهد.
بله، کم کم باید فراموش کرد انتخاباتی وجود داشته و مردمی بی دلیل کشته می شدند، دیگر سوال where is my vote مفهومي ندارد، وقتي كه مي شود راي ها را خريد و فروش كرد، اهالي روستاي من نه سهام عدالت دارند و نه در خانه هايشان گوني هاي سيب زميني پيدا مي شود و آنها بيش از آنكه چشمشان به دستان پر مهر رييس جمهور باشد، نگاهشان را به آسمان دوخته اند و باراني كه قرار است بيايد.
من اينجا كمي احساس خوشي و آرامش مي كنم، وقتي كه حضور غريبه اي را بالاي سر خود احساس نمي كنم و سايه ي سنگين زورگو را، وقتي كه مي بينم درخت گيلاس و زرد آلويي كه خودم كاشتم وآب و كودش را دادم ميوه داده و به ثمر نشسته است، نگاه مي كنم به درخت توت و چشمه يي كه زير آن مي جوشد و سرازير باغ ها مي شود، و سايه ايي كه روي زمين نقش بسته است، مي شود زير اين سايه نشست، دراز كشيد، آب خنكي نوشيد، ميوه اي چيد و به صداي جير جيرك هايي گوش داد كه شادمانه مي خوانند.
من اينجا نه بي بي سي مي بينم و نه بيست و سي، ديگر گوشهايم به دروغ حساس شده اند، شبهاي نوجان مردم به جاي الله اكبر گفتن بر روي بام ها، توي خانه ها شان نشسته اند و سريال جومونگ را تماشا مي كنند، من يقين دارم كه جومونگ از احمدي نژاد و موسوي محبوبتر است، آه جومونگ، حتي يك قسمت كامل آن را هم نديده ام، دختران و پسران اينجا عاشق مي شوند، بدون تلفن همراه، پرادو، كافي شاپ و بي حضورگشت ارشاد، بله من احساس خوبي دارم، حافظ مي خوانم، هواي تازه و پاك را استشمام مي كنم، ميوه ي نو رسيده مي خورم، به سياست فكر نمي كنم، اعتماد ملي و كيهان نمي خوانم و مي توانم به صداقت، آرامش و دوستي و عدالت فكر كنم و منتظر باراني بمانم كه خواهد آمد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط رز وحشی
هاله نور
به برادرم گفتم: می توانی فردا بیایی و از نزدیک مرا ببینی که چطور دشمن را فراری می دهم، برقی به چشمانش افتاد، گفتم: می دانی، اول خوب نگاهشان می کنم، بعد هفت تیر را به سمتشان نشانه می گیرم، ماشه را می چکانم و می گویم: دروغگو دشمن خداست، وآن وقت همه از دستم فرار می کنند، فردایش برادرم ذوق زده روبرویم ایستاد و گفت: شاید خودت نفهمیده باشی، اما در حین انجام وظیفه ات هاله ی نوری را در اطرافت دیدم که تو را احاطه کرده بود...............!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:18 توسط رز وحشی
آقای ک
آقای ک نگاه کرد به پشت سرش و آدمهایی را که مثل دسته ی مورچگان در پیاده رو صف کشیده بودند را دید می زد،
زنی از بالای بام خانه اش صدا زد: خودش است بگیریدش، دسته ی مورچگان که تا آن موقع منظم بود از هم پاشیده شد، انگشت اشاره زن سمت آقای ک بود،
یکی از لا به لای جمعیت فریاد زد: همان مرتیکه ی عینکی کچل هست، آقای ک ماتش برده بود، جمعیت به سویش روانه شده بودند،
صبح فردا روزنامه های محلی تیتر زدند: تنها قاضی شهر به دست مردم کشته شد.
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:7 توسط رز وحشی
..........!
دختر همسایه ی کناری مان، بدون هیچ سر و صدایی خودش را از بالکن طبقه ی چهارم خانه شان به پایین پرت کرد، تازگی ها لال شده بود................!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:32 توسط رز وحشی
خانه ی زیبا رویان خفته
در خانه ی ما خوشمزه ترین غذاها پخته می شود و بوی خوشترین عطرها در آن می پیچد، در خانه ی ما زیبا ترین عروسها و جذاب ترین دامادها زندگی می کنند، خانه ی ما پنجره یی دارد به سوی کوه های برفی ودری دارد که به روی باغ های انجیر و گیلاس باز می شود،چند روزی است که آدمهای خانه ی ما همگی به خواب عمیقی فرو رفته اند.
( عنوان نوشته، نام رمانی ست از یاسوناری کاواباتا)
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:23 توسط رز وحشی
|