تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
دیگه رفتش
دختر شبای هق هق                           دیگه رفتش دیگه پر زد

دل ما رو بد سوزوندش                      شب ترین شب و رقم زد

هیشکی غصه شونفهمید                      هیشکی رازش و ندونست

هیشکی حتی یه نوازش                      لایق دستاش ندونست

دنبال ستاره می گشت                         تو شبای بی کسی هاش

همه رنگ خون گرفتن                        تموم دلواپسی هاش

مگه اون از ما چی می خواست             چرا دست رو دل گذاشتیم

آخه رسم دوستی این بود                     چرا باورش نداشتیم

تو چشای ما نیگا کرد                         ولی گریه شو ندیدیم

پی  غصه ش هی صدا زد                   ولی باز ما نشنیدیم

توی جاده های حسرت                        ندونستیم ته راهه

کسی فکرشم نمی کرد                        این خودش یه جور گناهه

پا گذاشت رو پلکای شب                      بی بهونه تا خدا رفت

آخر قصه همین بود                            پادینا پیش خدا رفت

مگه اون از ما چی می خواست              چرا دست رو دل گذاشتیم

آخه رسم دوستی این بود                      چرا باورش نداشتیم

 

پ.ن:همین بود آن خبر ناگوار که قرار بود تن و جانم را بلرزاند، پادینا رفت، آخر چه وقت رفتن بود خانم هنرمند؟،فکر ما رو نکردی، حالا برادر کوچیکت و کی می تونه آروم کنه؟،پدر و مادرت رو کی؟می دونم تقصیر خودمونه،نخواستیم که دردت رو بفهمیم،نتونستیم که هم بغض و هم رازت بشیم،پادینا تو باید بازم زندگی می کردی،نباید زندگی تو تموم می کردی،نباید،نباید تمومش می کردی...........

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:12 توسط رز وحشی
هایکو
دستان ماه را که می گیرم

           ترش می شود، نگاه های مسمومت

خورشیدک من

 

پ.ن۱: یکی از بهترین روزهای زندگی ام روزعرفه ست، هر چند پیش پدر و مادرم در مشهد نباشم،التماس دعا.......

پ.ن۲:یکی از دوستانم پرسید، فلانی به نظرت مرگ چه رنگی ست؟ جوابی نداشتم، مدتی ست شبها قبل از خواب مدام بهش فکر می کنم، راستی مرگ چه رنگی ست؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:48 توسط رز وحشی
واج آرایی.....!
باران بی خیال بادهای باده گسار بارید و برگ ها با بارش باران به بیداری بلند شدند و به بودن برآمدند.......!

 

 

پ.ن: این روزها از همیشه دلواپس ترم، حتی دیگر این باران مست کننده ی اواخر آبان هم آرامم نمی کند، پاییز که می شود به خودم می گویم باید بنویسم و بنویسم و باز بنویسم، وازانباشته ی این نوشته ها در روزها و ما هها و سال های دیگر سال هزینه کنم، پاییز فصل رمانتیک بازی ست، ترانه های رمانتیک، داستان رمانتیک، نمایشنامه ی رمانتیک، اصولن هر چیزی در پاییز وقتی لذت بخش می شود که رنگ و لعاب رمانتیکی بگیرد، گور بابای نوشته های  معنا گرا و پست مدرن و ادبی، پاییز فصل گریه های مداوم است، فصل عشق های بی سرانجام، دغدغه ها و فکر هایی که دل را خراش می دهد، پاییز فصل سر به هوایی هایم است، فصل قضا شدن نماز هایم، فصل سیگار کشیدن های دزدکی، فصل متلک گفتن به دختر های چاق و قرتی و پولدار، فصل زنگ خانه ها را زدن و فرار کردن، و انار آویزان همسایه را غارت کردن، این روزها چقدر فکر می کنم، آن قدر فکر می کنم که گاهی اوقات تخیلم درد می گیرد و تصویر های ذهنم همه تار و کدر می شوند، فکر می کنم به مادر بزرگم، هم خانه و یاورم در سالهای دور از خانه، به صبحی که آرام و بی صدا روی دستانم جان داد، به عمو های شهیدم که تنها خاطره ام دیدن استخوان های پوسیده و خاکستری شان بود، به برادرم که زندان و اسیری حقش نبود، به پویا جوهری، اولین دوست دوران مدرسه ام که الان نمی دانم کجاست، پسر سفید برفی که همیشه دلش می خواست فضانورد بشود، به خانه ی خشتی روستایم (نوجان)، به شبهایی که زیر کرسی می رفتیم و با برادر و خواهرم از ترس صدای رعد و برق گوشهایمان را می گرفتیم و در آغوش مادرم آرام می شدیم، پاییز فصل خاطره های فراموش نشدنی ست، باران پاییزی که می آید، دلواپس می شوم، گریه می کنم، عاشق می شوم، فکر می کنم، بیدار می شوم، می میرم، نگران می شوم، دعا می کنم و پاییز من این گونه می گذرد.........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:14 توسط رز وحشی
آخر خط
دراز دراز افتاده بود/ پاهایش جفت/ چشمهایش بسته/ دستهایش گره خورده در هم/ موهایش آشفته/ زبانش لال/ تنش سست/ با عزراییل قرار مرگ داشت مرد همسایه..........

 

پ.ن۱:آخرین کتابی که خواندم، یا به عبارتی در حال خواندنش می باشم، جنایات و مکافات، شاهکار داستایوفسکی ست، ترجمه ی مرحوم مهری آهی، انتشارات خوارزمی نسخه ی تازه ی این کتاب را به بازار فرستاده است، به تمام کتاب بازها خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم....

پ.ن۲:بعد از مدتها توانستم نسخه ی تر و تمیزی از فیلم داشتن و نداشتن هاوارد هاکز را گیر بیاورم و ببینم، شایداز معدود بارهایی بود که دیدن فیلمی برایم همان لذت خواندن این رمان دلچسب راتکرار کرد، ممنونم آقای همفری بوگارت و خانم لورن باکال.....

پ.ن۳:روزگارعجیب ومهیبی ست، به دوستی می گفتم واقعن کی فکرش را می کرد که یک انتخابات به ظاهر ساده، که یکی از ابتدایی ترین اصول دموکراسی ست، این همه جار و جنجال را همراه خود می آورد،دوست محترم لبخندی کمرنگ زد و سکوت کرد،کجایی هیتلر با آن حکومت به اصطلاح توتالیتروفاشیستی ات.....؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:24 توسط رز وحشی |
همین که مال من باشی
همین که مال من باشی، واسم بسه عزیز من

واسه چشمای بارونیم، نگات بسه عزیز من

می خوام با تو رها باشم، رها تر از یه پروانه

من از تو عاشقی می خوام، تو یک دریا ترانه

تب دستا تو من می خوام، تن مرگ و بسوزونه

نباشی در به در می شم، دیگه جونی نمی مونه

منو تنها نزار عشقم، که تنهایی خود مرگه

دلی که با تو رسوا شه، پی گریه نمی گرده

همین که مال من باشی، واسم بسه عزیز من

واسه چشمای بارونیم، نگات بسه عزیز من........

 

ترانه ی برای: یک دوست، که به تازگی عاشق شده است........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:55 توسط رز وحشی

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا